aylooz

 

اندکی صبر سحر نزدیک است

Driving in a dark highway, can see nothing moving, but only me. Don't know where it takes me, though not much to the morning!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩ - alireza fathi


اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن

این قافله عمر عجب می گذرد!

الان ساعت یک و نیم شبه. تنها نشستم توی خونم تو آتلانتا دارم این نوشته رو می نویسم. دو روزه که کسیو که بشناسم ندیدم. چهار روزه که از ونکوور اومدم آتلانتا. دارم به این فکر می کنم که هر دفعه که رفتم یه جای جدید هر چی دوستی و عاطفه بود و جا گذاشتم. از نو دوستای جدید و رابطه های جدید پیدا کردم.

دفعه قبلی احساس بهتری بود چون اگه من می موندمم دوستام هر کدوم رفته بودن یه جای دنیا و دیگه نمی دیدمشون. ولی این بار فرق داشت. کلی دوست داشتم تو ونکوور و باهاشون تو تیکه تیکه ی شهر خاطره های خوب. هنوز باورم نمی شه که دیگه کنارشون نیستم.

دوستام برام مهمونی خداحافظی گرفتن. برام کادوهای دوست داشتنی خریدن. و برام تو دفتری که خریده بودن یادگاری نوشتن. یادگاری هر کدومشونو چندین بار خوندم و بهشون فکر کردم. و به خاطراتی که با هم داشتیم. و یه روز نشستم تو حیاط این جتک و شروع کردم به این فکر کردم که آیا بمونم یا برگردم اس اف یو پیش دوستام. نمی دونم. یعنی نمی دونم چی می خوام. یعنی نمی دونم که چی باید بخوام. به هر حال الانم که من برگردم پیش اونا دو سال دیگه همشون ازدواج کردن و دیگه سراغ مارم نمی گیرن. و اصلا این سوال مطرح می شه که چرا برنگردم تهران پیش مادر مریضم.

آیا این چیزی که من دنبالشم ارزش فدا کردن این همه علاقه رو داره؟ اهلی کردن ...

یه زمانی به خودم افتخار می کردم که هیچ تعلقی ندارم و هر وقت بخوام یه پشت پا به همه عالم می زنم. الان می بینم که جز این دوستیها و علایق هیچ چیزی نیست که باقی بمونه.

اهلی کردن یعنی اینکه یه نقاشی بکشی و موقع خداحافظی به دوستت بدیش. و دوستت دقیقه ها به اون نقاشی نگاه کنه بعدا و اشک تو چشاش جمع شه. اهلی کردن یعنی دوستتو بغل کنی واسه چندین دقیقه و سعی کنی بدنشو تو این چند دقیقه به خاطر بسپاری. انقد فشارش بدی که یکی بشین. اهلی کردن یعنی تا آخرین ساعت قبل از سوار شدن به هواپیما در حال حرف زدن با دوستات باشی. اهلی کردن یعنی اینکه دوستات هم همفکری کنن تا برات یه کادو بخرن که خوشحالت کنه. یعنی مداد تراشو مداد رنگی و مداد فشاری و ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧ - alireza fathi


زندگی

من معتقدم که آدم دو جور شخصیت داره. شخصیت منطقی و شخصیت احساسی.

من فکر می کنم که این دو تا شخصیت کاملا از هم جدا نیستند، ولی معتقدم که این شخصیت احساسی خیلی وقت ها پیش می آد که می خواد در خلاف جهت حرکت کنه. خلاف جهت زندگی! زندگی مگه جهت داره؟

من فکر می کنم که زندگی مثل یه رودخونست که جهت داره. یه سری قوانین داره که کسایی که تو جهت حرکت میکنند رعایت می کنند و موفق می شن! موفق می شن؟ منظورم اینه که می تونن حرکت کنن و به چیزی که می خوان برسن. و کسی که خلاف جهت حرکت می کنه سخت می تونه به چیزی که می خواد برسه و اگه برسه با هزینه خیلی زیاد می رسه.

قوانینی که هست و به نظر من نباید در خلاف جهتشون حرکت کرد زیادن. بعضی هاش که کاربردی ترن رو بگم. مثلا اگر آدم یه هدفی داره در هر راستایی باید براش تلاش کنه و اراده داشته باشه! با آرزو کردن چیزی حل نمی شه! مثلا اگه از یه نفری خوشت اومد و دیدی اون از تو خوشش نمی آد تمومه، با گیر الکی چیزی حل نمیشه! مثلا من معتقدم که از تاریخ باید همیشه عبرت گرفت، اگر یه روشی داری و می بینی که با روشی که آدمایی که دوست داری مثل اونا باشی منطبق نیست باید شروع کنی از خودت سوال کنی. مثلا اگه عاشق یه جفت کفش می شی ولی باید خانه ات را بفروشی تا بخریش باید بیخیال بشی. بعضی از مثال ها البته منظورشون چیز دیگریست! مثلا مثال لنگه کفش رو میشه تعمیم داد.

همه اینارو گفتم تا بالاخره بتونم حرفمو بزنم. من می گم شخصیت احساسی معمولا زورش بیشتره از شخصیت منطقی. ولی شخصیت منطقی اونیه که باهوش تره. معمولا خیلی وقتها پیش می آد که آدم منطقا به یه نتیجه ای می رسه و تصمیمی میگیره. ولی بعدا زیر پا میزاره تصمیمشو. مثلا به این نتیجه می رسی که دیگه نباید با یه نفر رابطه داشته باشی ولی هنوز دوستش داری. تصمیم می گیری که دیگه نبینیش. ولی سه روز بعد باز میری سراغش. اینجاست که میبینی احساست چربید به منطقت. من یه راه حل خیلی ساده دارم برای اینگونه مواقع. اونم اینه که اگه این تصمیمو گرفتی برو همه ی پلهای ممکنکم خراب کن که دیگه راه برگشتی نباشه. احساستو بذار در برابر امر انجام شده.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦ - alireza fathi


شهريار

روز بزرگداشت استاد شهریار است و من ترک صاحبدل، استاد رو میخوام با یه شعر قشنگ ازش یاد کنم.

داستان اینه که شهریار عاشق یه دختریه، یه بار دختره بهش میگه که شب میره پیشش. شهریار همش از وقتی هوا تاریک شده بوده دلهره داشته و منتظر دختره بوده. هر چی میگذره هی امید کمتر میشه ولی هنوز نمیخواد باور کنه که نمیاد. با خودش میگه که گفته شب پس تا قبل از اینکه هوا روشن بشه هنوز ممکنه بیاد. وقتی که هوا دیگه داشته روشن میشده این شعرو میگه. شهریار جوونی عاشق یه خانمی میشه و تا بمیره عاشقش بوده...

(با تخلیص)

بهجت آباد خاطرسی (خاطره بهجت آباد)

اولدوز سایاراق گؤزله میشم هر گئجه یاری      گج گلمه ده دیر یار، یئنه اولموش گئجه، یاری

بیر قوش آییغام سویلیه رک، گاهدان آییلده ر     گاهدان اونودا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری

یاتمیش هامی، بیر آللاه اویاقدیر، داها بیرمن     مندن آشاغی کیمسه یوخ، اوندان دا یوخاری

قورخوم بودی یار گلمه یه، بیردن یاریلا صبح       باغریم یاریلار، صبحوم آچیلما، سنی تاری

دان یولدوزی ایسته ر چیخا، گؤزیالواری چیخما    اوچیخماسادا، اولدوزومون یوخدی چیخاری

گلمز، تانیرام بختیمی، ایندی آغارار صبح            گاش بیله آغاردیقجا، داها باش دا آغاری

عشقین کی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش             بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی  سینه مده أورک وارسا، کسیب قیردی داماری

ریشخندله قیرجاندی سحر، سویله دی: دورما    جان قورخوسی وارعشقین، اوتوزدون بوقماری

عشقی واریدی شهریارین گللی-چیچکلی          افسوس، قارا یل اسدی، خزان الدی بهاری

ترجمه:

ستاره شماران هر شب چشمم به اومدن یاره، یار همیشه دیر میاد بازم نیمه شب شده

دائم به گوشم که الانه که بیدارم کنه،این صدای باده میگه بخواب و از هوش میرم

همه خوابن، فقط خدا بیداره با من، از من کوچیکتر کسی نیست و از اون بزرگتر

ترسم از اینه که مبادا یار نیاد و یهو صبح بشه، دلم خون میشه، صبح تورو خدا باز نشو

ستاره صبح میخواد در بیاد، چشمم التماس میکنه که درنیا، حتی اگه اونم درنیاد ستاره بخت من در تمیاد

نمیاد، بختمو میشناسم، الان دیگه صبح درمیاد، مثل موهای من که مثل ابروهام سفید شدن

تو قرار عشق که نمی خواست وفا باشه، پس چرا اصلا طبیعت این قرارو گذاشته؟

صدای خروس مثل خنجر فرو رفت تو سینه منو دمارم رو درآورد

صبح پوزخندزنان بهم میگه: بیدارنشو، عشق ممکنه جونتو ازت بگیره، این قمارو باختی

شهریار عشقی داشت، خوشگل و خوشحال، افسوس، باد سیاه وزید، بهارش خزان شد

                                     شعر شهریار با صدای علیرضا

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦ - alireza fathi


خوش اومدن اولش قشنگه!

فرض کن تو از یکی خوشت می آد، بعد فکر می کنی هیچکی نمی دونه. یه مدتی می گذره می فهمی یکی از دانشجوهای دکترا هم از اون خوشش می آد، ولی چون دهاتیه تورو نگران نمی کنه. یکی دو سال می گذره یهو یکی از دوستات حالش خیلی بد میشه و مدتها تو بیمارستان بستری میشه. بعدها می فهمی اونم از همون کسی که تو خوشت می اومده خوشش می اومده. اما نه به اندازه ای که تو خوشت می اومده، اونقدر خوشش می اومده که راهی بیمارستان میشه...تو از خودت شرمنده می شی. می گی اون بیشتر دوستش داره پس تو باید بی خیال بشی. از خودت خجالت می کشی.

مدتها میگذره، یه دوست دیگت رو هم می فهمی که باز از اون خوشش می اومده. و می فهمی که اون موقع از دست تو ناراحت بوده همیشه به خاطر اینکه فکر می کرده تو همیشه مسخرش می کنی و میخوای ازش انتقام بگیری بدون اینکه تو حتی روحتم خبر داشته باشه! به ریش همه می خندی و کلا احساس می کنی یکی یه جای این دنیا ریده که بوش همه جارو گرفته.

یه بار یه ترکه می آد با دوست دخترش برقصه، می بینه دهنش خیلی بو میده. میگه تنناز چرا دهنت بو گه می ده؟ دختره قهر می کنه میره. ترکه می ره برای دوستش تعریف می کنه ماجرارو، رفیقش می گه که خوب ازش مودبانه باید بپرسی. ترکه میره معذرت خواهی می کنه. تا دختره میاد حرف بزنه باز بو بلند میشه. ترکه می گه تنناز دندونپزشک بودی؟ دختره خیلی خوشحال میشه فکر می کنه که دیگه ترکه آدم شده. میگه آره جبرییل رفتم دندانپزشک روی دندانم پل زد. ترکه میگه تنناز شرط میبندم دکتره زیر پله ریده!

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦ - alireza fathi


ياجوج و ماجوج

یک رفیق بنگلادشی دارم، جو ماه رمضون گرفتتش، اون روز اومده میگه امام زمان که بیاد بزرگترین دشمنش دجله اسمش. از اونجا بعد بحثو کشیده به یاجوج و ماجوج. من آخر قاطی کردم گفتم حاجی خرو با بارش بردن تو هنوز داری به این چرندیات فکر می کنی. آمریکا داره دموکراسیو صادر می کنه تو اومدی به من میگی دجل یه آدمیه که نشونش اینه که یه چشش کوره و رو پیشونیش نوشته کافر!!!

راستی یه چیز جالب. آمریکا یه بمب غیرهسته ای چند وقت پیش آزمایش کرد که اسمشو گذاشته بود «مادر تمام بمبها». یک بمب غیر هسته ای که به اندازه یه بمب هسته ای قدرت داره. منتها چون هسته ای نیست استفاده ازش حلاله! دیروز روسیه اعلام کرد که یه بمب درست کرده که چهار برابر بمب آمریکایی قدرت داره. ولی نکته اسم جالبیه که براش انتخاب کردن، «پدر تمام بمبها»! جمهوری اسلامی هم اعلام کرد که «شما با پدربزرگ تمام بمبها هم بیاین انرژی هسته ای حق مسلم ماست»

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ - alireza fathi


300

من تعجبم از اون کساییست که فکر می کنند که ما هر چی می کشیم از جمهوری اسلامیست.
آیا اینها کورند و نمی بینند که آمریکاییها فیلمی مثل سیصد رو می سازند و ایرانیهارو مثل آدمخوار نشون میدن؟
جوابی که خیلیها برای این دارند که اگه جمهوری اسلامی نبود همچین چیزی ساخته نمیشد دیگه منو می سوزونه.
اونهایی که نه دشمنی و تمسخر آمریکا به عرب ها رو می بینن نه به روسها و نه به چینیها...
من مثل خیلیای دیگه دارم سقوط ابرقدرتی آمریکارو به راحتی حس می کنم. اونقدر که الان به این فکر می کنم که اگه برم دکترامو تو یه دانشگاه آمریکایی بگیرم، ۲۰ سال بعد اون مدرک هنوز چقدر معتبره...البته فکر کنم این دیگه خیلی غلو بود.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ - alireza fathi


رای گيری

یک رای گیری راجع به ایران و ایرانی درست کرده بودم. نتایج اینجان:

http://ce.sharif.edu/~a_fathi/vote/

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ - alireza fathi


با خودمم با شما کاری ندارم

چند وقته نگران اینی که مبادا بهت خوش نگذره. یا از این می ترسی که تنها باشی. یا می نالی که چرا اینقدر کارام زیاده.

محض یادآوری بگم که از روز اول که قرار شد بیای، اصلا بنا بود که بد بگذره و اصلا قرارمون این بود که تنها باشی. چند وقت مثل اینکه باز بهت خندیدیم روت باز شد. اصلا اومدی که بهت بد بگذره. و می دونستی که تا بد نگذره غلطی نمی تونی بکنی. و می دونی که به هر کی بیشتر بد بگذره اون بازیو برده.

خلاصه که جمع کن بساط جدیدتو.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - alireza fathi